راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

دردونه کوچولوی ناز

    این هم عکس دردونه مامان   سلام به همگی دلمون برای تمام دوستان گلمون تنگ شده بود و باید یک عذر خواهی هم بکنم که نمی تونم و وقت نمی کنم بهتون سر بزنم و از ماجراهای رامیلا براتون تعریف کنم, فقط میتونم بگم خیلی دوستتون دارم و ممنونم که به ما سر یزنید, من واقعاً وقت نمیکنم که براتون از ماجراهای رامیلا بگم که چقدر ناز و بامزه, شیرین زبونتر از قبل شده, قربونش برم که اینقدر عاقله . ...
20 ارديبهشت 1391

آقا و خانم خرگوشه 1/2/91

  اين هم عكس عزيز دلم كه جمعه شب زديم بيرون سمت مركز خريد الماس جنوب اين آقا خرگوشه و خانم خرگوشه رو ديديدم كه راميلاي نازم هم بهونه اشون رو گرفت ما هم از ماشين پياده شديم و رفتيم سمتشون كه هم راميلا خانم ببينشون و هم باهاشون عكس بگيريم كه خانم خرگوشه اين وسط راميلارو بغل كرد راميلا هم ازش ترسيد و نگذاشت عكس بگيرم تو اين حين و بين فقط تونستم اين عكس رو بگيرم كه همين يكي هم خيلي قشنگ شده، قربونش برم كه خيلي خوشحاله و مي خنده . ...
3 ارديبهشت 1391

سفره هفت سین 1391

     این هم سفره هفت سین ما  که به خاطر تولد رامیلا مجبور شدیم جاشو عوض کنیم و یکمی هم جمع و جورتر بچینیمش, راستی ما یادمون رفت عکس در کنار سفره هفت سینمون بگیریم ولی روی هم رفته خیلی خوش گذشت امسال همه خونه ما بودن از جمله : عمو میران و خاله لیلا و زهرا - عمو رامیار و خاله میرنوش و آیناز و علی - عمو بابک - عمه ندا و عمو نیما - به اضافه من و بابا و مامان .  واقعاً خوش گذشت جای همگی خالی .   ...
14 فروردين 1391

سیزده بدر سال 1391

    سیزده بدر و گره زدن سبزه   سیزده بدر مشیه و مشیانه که پسر و دختر دوقلوی کیومرث بودند روز سیزده فروردین برای اولین بار در جهان با هم ازدواج نمودند. در آن زمان چون عقد و نکاحی شناخته شده نبود … نظرات متفاوتی در این باره وجود دارد. در بیشتر فرهنگها عدد ۱۳ برخلاف عدد هفت، نامیمون و نحس است. اما ما معتقدیم که هیچ روزی نحس نیست. حال به به بررسی نظرات مختلف و مراسم ۱۳ بدر می‌پردازیم، تا بدانیم هیچ سنتی بدون فلسفه و ریشه‌های فرهنگی اینچنین نمی‌توانست پایدار بماند . در مورد روز و عدد سیزده ۱۳ دو اعتقاد متضاد وجود دارد : ١. این روز را نحس...
13 فروردين 1391

عکسهای تولد رامیلا

    عكس راميلا خانم در كنار دايي آرش كه عكس دايي آرش خيلي خوب نيافتاده . سمت راست عكس زهرا دختر برادر خاله لييلا ، نفر وسط هم جوجو طلاي خودمه، سمت چپي آيناز دختر عموي راميلا ست .   جاتون خالي خيلي خيلي خوشمزه بود .    اين هم كيك تولد راميلا كه اين كيك كم ماجراها نداشته، فقط مي تونم بگم دست عمو نيما ( شوهر عمه ندا ) درد نكنه .   آخ جانم قربونتون برم كه اينقدر با كلاس و رمانتيك دست همديگه رو گرفتيد و رقصيديد. راميلا به همراه علي ( پسر عمو ) اين دو تا فرشته ها هم كه ديگه مي شناسيد آيناز سمت راستي و راميلا سمت چپيست . ...
9 فروردين 1391

تعطيلات نوروزي و گردش

  خيلي وقته كه راجب ماجراهاي راميلا حرفي نزدم و فرصت نشده پست جديدي از شاهكارهاي راميلاجون بگذارم، حالا تو اين ايام تعطيلي مي خوام تا فرصت دارم يكمي از خودمون و داستانهاي اين چند وقته و ماجراهاي راميلا خانم براتون تعريف كنم . داستان از اينجا شروع ميشه كه ما قبل از عيد نوروز مهمانهامون رسيدن و قرار گذاشتيم كه همه دور هم امسالو جشن بگيريم و يكجا جمع بشيم، من چون سركار بودم و مي رفتم سركلاس و آموزشگاه خيلي فرصت نكردم كه خونه تكونيمو انجام بدم به خاطر همين همه كارهام موندن براي يكي و دو روز آخر سال، خيلي سرم شلوغ بود سرگرم خريد براي سفره هفت سين و خونه تكوني بودم و از كوچكترين فرصت استفاده مي كردم كه بتونم تمام كارها...
8 فروردين 1391

راميلا و اسكندر خان ( ني ني قندي )

       اين هم عكسهاي جديد جوجو طلايي من كه يكي و دو روز مانده به سال نو ازش گرفتم ولي فرصت نشد بزارمشون توي وبلاگش، راميلا خانم به همراه داداشي ( اسكندر خان يا ني ني قندي ) البته منظورم اينه كه راميلا جان بهش ميگه داداشي .   سال نو ( سال 1391 ) را به همه دوستان و هموطنان عزيزم تبريك ميگم، انشاءا... سال خوب و خوش و خرمي سرشار از تندرستي و شادابي و پر بار و پر بركت و سر بلندي و سر سبزي همگي در كنار خانواده هاشون داشته باشيد . ...
7 فروردين 1391

ماجراهاي جديد

سلام دوستان گلم دلم براتون خيلي تنگ شده بود، اميدوارم الان كه ديگه داريم نزديك به عيد نوروز ميشيم همگي سالم و سلامت باشيد و كارهاتون رو به خوبي انجام داده باشيد .  اين روزها وقتي مي زني براي خريدي بيرون مي بيني كلي آدم تو خيابونهاست، با اين كه قيمتهاي خيلي خيلي افزايش پيدا كردن ولي باز هم مردم بيرون هستند و همه به تكاپو افتادن يه جورايي مثل ماشين يا آدم آهني فقط فقط ميدوند، حتي خود ما هم شايد همينطور شده باشيم بعضي وقتها به خودم ميگم واقعاً لازمه يا عادته وقتي فكرش رو مي كنم مي بينم يه جورايي هم قشنگه و هم از روي اجباره در واقع حال و هواي اين روزها باعث ميشه مردم اينجور به خودشون سختي بدهند و همه كارهاشون رو بزارن دقيقه 90 از جمل...
24 اسفند 1390

برنامه ريزي براي جشن تولد 2 سالگي راميلا جونم

  اين روزها خيلي دلم براي وبلاگ و دوستان گلمون تنگ ميشه خيلي خيلي دوست دارم بيامو از داستانها و ماجراهاي راميلا تعريف كنم و بنويسم ولي خيلي فرصت نميكنه، چون هم نزديك عيد شده و هم من خيلي كار دارم منظورم هم خونه تكوني شب عيد است و هم درس خوندن خودمو و اين وسط انتظارات ديگران براي غيبت هاي طولاني ما جهت سر زدن به آنها و هم جشن و مناسبتهايي كه فرصت نمي كنيم بريم خلاصه همه از دستمون شاكي هستند ما هم كه چه عرض كنم تنها كاري كه ميتونيم انجام بديم اينكه بگيم چشم ........ راميلاي قشنگم اين روزها حالش كمي بهتر شده آبريزش بينيش قطع شده ولي كمي همچنان خلط راه گلوشو ميگيره ولي با اين حال خيلي بهتر شده خدارو شكر، حالا كه داريم ...
29 بهمن 1390